یه روز دور از خونه
دیروز یعنی 29 فروردین 93 حدود ساعت 12:30 برای نهار رفتیم طاق بستان تا ساعت 4 اونجا بودیم ![]()
چون دیر رفتیم تقریبا بیشتر جاها پر شده بود
ولی اینبار از همیشه جای بهتری نشستیم ![]()
خیلی خوش گذشت ![]()
تو برای خودت رفتی با وسیله ورزشی ها بازی کردی ما هم نهار رو آماده کردیم![]()

بابایی منقل رو کنار زیرانداز گذاشت و برای خودش نشسته کباب درست کرد ![]()

تو هم هی میرفتی بازی میکردی

بعدش برمیگشتی دست میشستی ![]()


بعد از نهار رفتی با بچه ها بازی کنی اما چون ازشون کوچیکتر بودی تحویلت نمیگرفتن تا با سفارش من 2 تاشون قبولت کردن


عین کنه بهشون چسبیده بودی هر جا میرفتن دنبالشون بودی ما هم همش بهت میخندیدیم

بعد با کلی اصرار راضی شدی برگردیم خونه کمی استراحت کردیم و رفتیم پارک ولی قبلش تو خونه خیلی لج کردی و اعصابمون رو خورد کردی ![]()
که به ناچار تنبیهت کردیم
بعدش عذاب وجدان داغونمون کرد ![]()

اولش تنهایی نمیرفتی بازی کنی اگه کسی رو سرسره بود میموندی اون بره بعد بری

اما بعد دوست پیدا کردی اسمش پارسا بود دیگه با اون بازی میکردی(تو عکس بالا پارسا معلومه
)


اینم پارسا چه تپله ![]()

دنبال چی میگردین؟

مثل فیل و فنجانین ![]()

خانومی واسه نوه اش جوجه خریده بود شما تا وقتی رفت همش جوجه شو نگاه کردین پارسا به خانومه گفت بیارش بیرون تا بوسش کنیم
بعد که پارسا رفت ما هم رفتیم تو نوبهار چرخیدیم و بستنی خوردیم ساعت 9 شبم برگشتیم خونه



یه روز دور از خونه
